داستان زندگی ما
سلام خدمت همه دوستایه عزیز و گل خودم حقیقت امر این بود که من میخواستم کامپیوتر بخرم اواخر مرداد ماه بود خریدم و 5 شهریور برادرم برام نصب کرد و از اونجائی که سیستم رو خواسته بود سیستم خوب و به روزی باشه گفته بودم برام ویندوز ویستا نصب کنن اما وقتی خواستم به اینترنت وصل بشم دیدم ای دل غافل مودم رو نمیشناسه هر کاری کردم نشد که نشد و قرار شد که ویندوز اکس پی رو نصب کنن تا ببینیم مشکل چیه . از اونجائیکه برادرم تدریس میکنه و وقت خیلی زیادی نداره و تقریبا" همه روزهاش پره فرصت نداشت بیاد برای نصب ویندوز تا اینکه دیشب این فرصت فراهم شد و آمد و ویندوز نصب شد و مشکل مودم و رفع شد و الان من در کنار تون هستم . امیدوارم که حال همگی خوبه خوب باشه راستی امروز تولد مهتاست مهتا امسال پیش دبستانی میره هر روز صبح باید ببرمش و ظهر هم برم بیارمش خیلی محیط کلاسش و مخصوصا" معلمشون رو دوست داره فقط مسئله اینجاست که تا الان دوبار مریض شده و بعضی مادرها هم چون خیلی به سلامت بچه ها اهمیت نمیدن بچه مریض خودشون رو هم میفرستن مدرسه و بقیه بچه ها رو هم مریض میکنن واسه خاطر همین الن 2 روزه نمیزارم بره تا کمی بهتر بشن و بچه هائی که مریضن خوب بشن البته فکر کنم اینطوری باید تا آخر سال اجازه ندم مهتا بره مدرسه. تا الان هم که 220 هزار تومان فقط به حساب مدرسه پول واریز کردیم و هر روز هم به یک بهانه ازمون پول میگیرن یه روز میخوان ببرن اردو یه روز بیمه دانش آموزی یه روز جایزه یه روز دفتر .... در یک فرصت مناسب به همتون سر خواهم زد سلام به همه دوستایه مهربون و همیشگیم چند روز بود فکر خرید لپ تاپ داشتم و رفتم پایتخت کلی هم گشتم اما لپ تاپی که من میخواستم بالای یک میلیون و دویست بود و منم از خرید لپ تاپ منصرف شدم و قرار بر این شد که یک پی سی خوب بخرم که امروز زنگ زدم به براردم قرار شده تا 2-3 روز آینده برام بیارن. امروز عصر هم میخوام برم میدان حسن آباد هم یک میز کامپیوتر جمع و جور بخرم و هم یک عدد میز تلویزیون ال سی دی . راستش چون از خونه مادرم کاتکت میشم خیلی دلم نمیاد بیام بشینم پای کامپیوتر . واسه همین فقط جهت اطلاع از سلامتیم چند خط مینویسم . امیدوارم عذرم رو بپذیرید. پ.ن 1 : در اولین فرصت با عکسهای شمال برمیگردم. پ.ن 2 :راستی یک سفر به کرمانشاه هم خواهیم داشت که فکر کنم به ماه رمضان موکول بشه . پ.ن3 :دکتر تغذیه هم که دارم میرم فعلا" نتیجه بد نبوده و دکتر حسینی هم کمی البته کمی راضیه . 4 شهریور دوباره وقت دارم . در اولین فرصت به همهتون سر میزنم. بالاخره بعد از سالها چند وقت
قراره استراحت کنم اصلا هم تو این 18 روز خونه نبودم هر روز مهمونی و خرید و یک
هفته هم رفته بودیم کلاردشت و جای همگی خالی بسیار بسیار خوش گذشت . کلاردشت بارونی و حسابی هم خنک
بود و در این چند سالی که ما همیشه میرفتیم اولین بار بود که در مرداد ماه هم
بارندگی داشت هم خنک بود. ما هم کلی لذت میبردیم از این
خنکی هوا . هر روز هم گذرمون از جنگلهای
عباس آباد بود . روز اول رفتیم جنگلهایه دوهزار
و سه هزار . چادری بر پا کردیم و چائی خوردیم و با قلابهایه ماهیگیری که گرفته
بودیم آقای همسر و دوستشون هر کدوم 1 دونه ماهی گرفتن. روز دوم رفتیم نمک آبرود و
سوار بر تله کابین به بالای کوه رفتیم و کلی هوای تمیز تنفس کردیم. بعد هم اومدیم
پائین و رفتیم لب ساحل و بچه ها رفتن تو آب. روز سوم هم رفتیم به جواهر ده
صبح زود حرکت کردیم و رفتیم. من از جواهر ده خیلی خوشم اومد خیلی جایه با صفا و
قشنگی بود. روز چهارم هم سری به نوشهر و بازارچه محلیش زدیم که انواع و اقسام
ماهیها و سیر و زیتون و زیتون پرورده و ... داشت سوغاتیها رو خریدیم و بعد هم
رفتیم رستوران حسن رشتی و ناهار خوردیم و غروب هم برگشتیم به سمت کلاردشت. روز پنجم هم فقط در شهر
کلاردشت و رودبارک بودیم . و پیاده روی میکردیم. روز ششم هم برگشتیم به سمت
تهران. حالا با اینکه 5 روزه از سفر
برگشتم ولی هنوز حس و حاله مسافرت رو دارم. دلم برای همه دوستان تنگ شده
بود . امروز هم از خونه مادرم کانکت شدم و البته از هفته آینده با لپ تاپ خودم که
در راهه کانکت خواهم شد. هفته پیش دوشنبه ساعت ۶ صبح بمحض باز کردن چشام دیدم خونه داره دوره سرم میچرخه بلافاصله آقای همسر رو بیدار کردم و دو تا لیوان آب قند خوردم و یک لیوان هم شیر عسل اما فایده نداشت ساعت ۹ صبح رفتیم بیمارستان دکتر فشارم رو گرفت ۶ بود بعد هم یه سرم و چند تا آمپول و چند مدل قرص داد و مارو راهی بخش سرم خونه کرد . سرم که تموم شد برگشتیم خونه و تا شب همه اش خواب بودم و چقدر تعطیلی سه شنبه و چهارشنبه بجا بود چون واقعا" هیچ حال خوبی برای سرکار رفتن نداشتم. خوب من تا آخر تیر ماه در این شرکت هستم و از اول مرداد ماه دیگه نمیام . فعلا" تصمیم دارم لااقل چند ماهی استراحت کنم و در این فاصله دنبال کار خوب با شرایط بهترم . کم کم روحیه از دست رفته ام رو دارم به دست میارم . اين روزها دقيقا" شبيه آدمهاي مسخ شده ام گاهي كه به خودم مي آم ميبينم به صفحه مونيتور خيره موندم. اين روزها صورتم را بارها و بارها پهناي اشك مي شويد. اين روزها خودم را غرق كرده ام در اخبار و هي مرورشان ميكنم. اين روزها هر كجا چشم مياندازم " ندا " رو ميبينم . اين روزها ديگر اين من نيستم كه نفس ميكشد. يادمه چند سال پيش در تلوي*زي*ون دو*لت*ي هزاران بار صحنه اي از فلس*طين رو نشون ميداد كه پدر و پسر فلس*طيني پشت ديوار پناه گرفتن و آخر سر هم پسر رو با تير ميكشن .و چقدر همه مردم ما از ديدن اين صحنه متاثر شده بودند. نميدونم وقتي كه " ندا " كشته شد تلو*يزي*ون دو*لت*ی پخش كرد ؟ پ.ن : به قول دوستي كه امروز صبح بهم ميگفت تو خودت را شديدا" باختي . راست ميگه خودم رو باختم. دلم تازه گيها بهونه گير شده و كمي بي تاب دلم كودكيمو ميخواد حتي اگه شده واسه يه روز . كه بشينم لب حوض خونه قديميمون و پاهامو تو آب حوض تكون بدم و آب بريزم روي جوجه زرد كوچولوم و فواره رو باز كنم تا همه حياط خيس بشه و مادرم از تو اتاق داد بزنه بازم حياطو خيس كردي. دلم كودكيمو ميخواد حتي اگر شده به اندازه يه بعدازظهر دل انگيز تابستوني. كه سوار دوچرخه ام بشم و هي تو حياط دور بزنم هي دور بزنم و با هر بار دور زدن يكي از برگهاي گلدون لب حوض رو بكنم . دلم كودكيمو ميخواد حتي اگر شده به اندازه يه خواب قيلوله . كه قاليچه رو پهن كنم و عروسكامو دورم بچينم و براشون قصه بگم . دلم كودكيمو ميخواد حتي اگر شده به اندازه يه پنج شنبه . كه بابام دستمو بگيره و با خودش ببره سركار و موقع برگشت ببره خيابون بهار و واسم لباس بخره . دلم نوجووني امو ميخواد حتي اگه شده واسه يه صبح تا عصر . واسه رفتن به اردوي مدرسه كه هميشه كلي خوراكي بود كه تو كيفامو جا ميداديم و چقدر تو اتوبوس شيطوني ميكرديم و چقدر سر به سر آقاي راننده ميزاشتيم . دلم نوجووني امو ميخواد حتي اگر شده به اندازه تنگ شدن يه دل وقتي كه ميرفتيم كارنامه هايه آخر سال رو بگيريم و برنامه ريزي ميكرديم كه تابستون رو چيكار كنيم و چطور بگذرونيم. دلم ۱۸ سالگيمو ميخواد وقتي كه درسم تموم شد و روزهايه زوج ميرفتم كلاس كامپيوتر . روزهاي فرد هم ميرفتم ورزش . دلم ۱۸ سالگيمو ميخواد حتي اگه شده واسه يه ساعت . روزي كه رفتم بودم واسه مصاحبه تا استخدام بشم و چقدر خام و بي تجربه بودم. دلم ۱۸ سالگيمو ميخواد حتي اگه شده به اندازه يه چشم بر هم زدن تا ميتونستم بابامو بغل كنم و يه دل سير بخندم يا يا اينكه گريه كنم . دلم ۲۰ سالگيمو ميخواد حتي به اندازه بال زدن كبوترها . دلم لحظه لحظه زندگيمو كه گذشته ميخواد . كاش و ايكاش ميشد زندگي رو.... اونجاهايه زندگي رو كه خيلي دوستشون داريم گذری دوباره ميكرديم. واسه ما خانمهای کارمند که پنج شنبه هم باید بریم سر کار چقدر خوبه که پنج شنبه ها تعطیل باشه هم راحتتر و بدون دغدغه میشه به کارهای خونه رسیدگی کرد هم اینکه از در کنار خانواده بودن لذت برد. چند روزه که مثلا" سرماخوردم ، هیچ علامتی از سرماخوردگی در من مشاهده نمیشه غیر از گلو درد . پنج شنبه هم خونه دائیم دعوت داشتیم کلی سالاد خوردم با سس و گلودردم بدتر شده . روز جمعه هم طبق قول و قرارهایی که با مهتا داشتیم ایشان به داشتن یک عدد اسکیت نائل شد و جمعه عصر هم رفتیم پارک تا کمی بازی کنه که بخاطر مبتدی بودن فعلا" با اسکیتها قدم میزنه پست قبل ادامه داره فقط از زاویه دیگری به موضوع همسایه می پردازم. محل سکونت ما آپارتمانیه که البته من بهیچ عنوان هیچ علاقه ای به زندگی آپارتمان نشینی ندارم ، بگذریم کنار ساختمون ما یه خونه ویلائیه که مالکش آدم عبوس و بد اخلاق ولی در عین حال بسیار خوش ذوق و با سلیقه و اهل گل و گیاهه. چند تا بلبل و مرغ عشق هم نگه میدارن. گاهی که احساس دلتنگی میکنم کافیه از پنجره اتاق خواب به حیاط پر از درخت و گلشون نگاه کنم و اینطوری حالم خوب میشه . دیشب پنجره اتاق خواب باز بود تا کمی از گرمایه هوا کمتر بشه درسته که دیشب با رد شدن ماشینها و بوق زدناشون ، با حرف زدن همسایه روبروی ، با باز و بسته شدن درب پارکینگ و..... چند بار از خواب پریدم اما صبح با شنیدن صدای آواز پرنده همسایه از خواب بیدار شدم و چشامو بستم و تا چند دقیقه فقط به خوندن این پرنده گوش دادم و چه لذتی بیشتر و بهتر از این که روزمو انقدر سرحال شروع کرده باشم . ای خدا آخه من چیکار کنم از دست این مهتا با این حس های آرایشگر گونه اش . هفته گذشته مهتا با برادرزاده ام دست به یکی کرده از یک لحظه غفلت استفاده کردن و رفتن تو اتاق مهتا پائین موهایه برادرزاده ام رو که بلند هم هست کمی کوتاه کرده اونم نامردی نکرده و موهایه مهتا رو حسابی خراب کرده . مهتا قبل از کوتاه شدن موهاش این شکلی بود و حالا شده این شکلی . البته منم بعد از اینکه یک سکته ناقص درست از بغل گوشم رد شد و بعد از خوراندن آب قند و شربت گلاب و برگشتن به این دنیا بردمش آرایشگاه و خانم آرایشگر نهایت تلاششو کرد تا تونست کمی مرتبش کنه. من هر روز مسیرم از کنار نمایشگاه کتابه اما دریغ از اینکه رفته باشم . خیلی زشته خودم هم میدونم اما روم سیاه . انشاالله سال بعد جبران میکنم. اعجاز سلحشور جناب آقای سلحشور من اصلا کاری ندارم که بیست میلیارد مملکت را هدر دادهای و اصرار داری که شش میلیارد است . و از اینکه خیال مردم را نسبت به یوسف و قصه زیبایش خراب کردهای ناراحت نیستم . و به رگ غیرتم برنمیخورد که ساق پای زلیخا و گردن زن یوذارسیو پیداست . و از این که اردلان به جای جبرییل بازی می کند خندهام نمی گیرد. و از این که خیال می کنی از همه علما و فضلای قم باسوادتری و می توانی بفهمی کدام روایت صحیح است و کدام خراب و جواب سبحانی و شیخ حسین و…را با قدرت تمام میدهی هیچ خیالی ندارم. و مطمئن باش از این که هنوز نمیدانی زبان معیار چیست و گونههای زبانی چیست از تو انتقاد نمیکنم. و تعجب نمیکنم وقتی یک برده بیسواد میگوید " کاهنان ما را به استعمار کشیدهاند و مانع توسعهیافتگی مملکت مصر شدهاند " و یا مسئول آن دو سیلویی که قرار است هفت سال گندم را نگهداری کنند به کسی میگوید " نام شما در لیست نیست ". و به من چه که نميدانی آن زمان نمیگفتند " سوریه " و اهرام مصر بعد از یوسف ساخته شدهاند. و اصلا به من چه که زلیخا جوان شد را از کجا درآوردی. کسی کاری ندارد که روایت شما توراتی است نه قرآنی . از این که پرتقال تامسون را جای ترنج به خرد زیبارویان مصر می دهی. و موش پلاستیکی را جای موش واقعی بازی میدهی گله ندارم. من گله نمی کنم چون جوابت این است که این آقا نماز نمیخواند و غرض مرض دارد. و کاری ندارم که یعقوب از هزار کیلومتری بوی یوسف را میشنود ولی از نزدیک نمیداند کدام یوسف است . و یوسف یک قسمت عالمالغیب است و یک قسمت همسلولیاش را نمیشناسد . و از این که یک گله بیست گوسفندی را یازده چوپان می رانند شگفت زده نیستم . و از این که یعقوب یک آدم جاهل و احمق نشان داده شد نمیپرسم در حالی که زلیخا عارفی بالله بود که حقایق عرفان را درک کرده بود ولی یعقوب هنوز اسماعیلش را ذبح نکرده بود . فقط یک سوال مهم دارم . این گفت و گو و محاوره زیر را که در حد اعجاز است از کجایت درآوردهای؟ یعقوب : آه آنها چیستند؟ کوهند یا تپه؟ پ . ن : با ایمیل به دستم رسیده بود .
دلم نوجووني امو ميخواد حتي اگه شده واسه يه روز . كه سر به سر همكلاسيها ميزاشتيم وميرفتيم تو حياط پشتي مدرسه و يواشكي ميرفتيم تو پناهگاهي كه واسه روزهاي جنگ ساخته شده بود و چقدر همديگرو ميترسونديم.![]()
تا وقتی که کمی یاد بگیره .![]()
یکی از بچه های یعقوب: نه آنها اهرام مصرند.
یعقوب : اهرام مصر؟
یکی از بچه ها: آری اهرام و این ها ساخته دست بشرند . یعقوب : اوهوم
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت
9:28 توسط زهرا| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت
12:41 توسط زهرا| |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت
11:47 توسط زهرا| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت
9:9 توسط زهرا| |
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت
15:23 توسط زهرا| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت
14:27 توسط زهرا| |
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت
10:9 توسط زهرا| |
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت
9:23 توسط زهرا| |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت
8:56 توسط زهرا| |
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت
9:41 توسط زهرا| |
